<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-chifundoadilaEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>خورشید و میترا می‌ترسند</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>عصر شده است. خورشید و دوستش میترا به خرید رفته بودند. الان آن‌ها دارند به خانه برمی‌گردند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>دانا و دوستش سام دارند دنبال آن‌ها می‌روند. پسرها دارند با هم یواش حرف می‌زنند و می‌خندند.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>خورشید و میترا این‌جا را دوست ندارند. بوته‌های این‌جا‌ خیلی زیاد هستند. آن‌ها تند راه می‌روند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>ناگهان آن‌ها صدای خش‌خشی را از میان بوته‌ها می‌شنوند. یک شبح سفید از پشت بوته‌ها پیدا می‌شود و می‌گوید: »ووووو! ووووو«!</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>دخترها از ترس چیزهایی را که خریده‌اند، رها می‌کنند. تَرق! تخم‌مرغ‌های خورشید می‌شکند. شِلِپ! روغنی که میترا خریده است، به زمین می‌ریزد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>خورشید جیغ می‌زند: »بدو میترا! بدو«! دخترها تا جایی که می‌توانند تند می‌دوند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>وقتی خورشید به خانه می‌رسد، هنوز از ترس دارد می‌لرزد. او به مادرش می‌گوید که چه پیش آمده است.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>مادر به او گفت: »یک نفر به شما کلک زده است. حالا تخم‌مرغ‌ها کجا هستند؟« خورشید می‌گوید: »آن‌ها را انداختم«.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>در همین هنگام، دانا به خانه می‌آید و با خنده سلام می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>خورشید می‌بیند چیزی از کیف دانا بیرون زده است. آن یک پارچه‌ی سفید است.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>خورشید می‌گوید: »مادر! کار دانا بوده«. او پارچه را از کیف دانا می‌کشد و می‌کشد و می‌کشد.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>مادر می‌گوید: »دانا! تو ملافه مرا برداشتی، خواهرت را ترساندی و سبب شدی تخم‌مرغ‌هایی که خریده بود، بشکنند«.</para>
	</page>
	<page pageno="13">
		<para>دانا چیزی نمی‌گوید. او فقط به مادر نگاه می‌کند. او منتظر است که مادر بگوید تنبیهش چیست.</para>
	</page>
</book>
