<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-manwhosneezedloudlyEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170815.145141573">
	<page pageno="0">
		<para>مردی که با صدای بلند عطسه می‌کرد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>روزی روزگاری مردی بود که با صدای بلند عطسه می‌کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>اچوو! اولین‌باری که او عطسه کرد عمو رامین ناگهان به زمین افتاد.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>اچوو! آن‌قدر بلند عطسه کرد که پرندگان از روی شاخه‌های درختان پرواز کردند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>اچوو! آن‌قدر بلند عطسه کرد که موش‌ها به لانه‌هایشان فرار کردند.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>اچوو! آن‌قدر بلند عطسه کرد که ماهی از ترس از آب بیرون افتاد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>همه از صدای عطسه‌ی مرد می‌ترسیدند. حتی زمانی که ساکت بود.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>اچوو! برای این‌که مرد دیگر عطسه نکند باید چه‌کار کنیم؟</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>تنها راه چاره‌اش این است که ما هم مانند او بلند عطسه کنیم. اچوو! اچوو!</para>
	</page>
</book>
