<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-lorydoryEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="50" noparas="true">
	<page pageno="0">
		<para>دیده‌ندیده</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>من داستان‌های پدربزرگم را خیلی دوست دارم. من پیشِ او می‌خوابم و به داستان‌هایش گوش می‌دهم.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>داستانی که آن را از همه بیش‌تر دوست دارم، داستانِ دیده‌ندیده است.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>دیده‌ندیده یک موجود خیلی ویژه بود. هیچ‌کس نمی‌توانست او را ببیند. او نادیدنی بود.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>اما تو می‌توانستی بگویی او کجاست. وقتی قطره‌های باران روی سر او می‌بارید، می‌توانستی بفهمی که او کجاست.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>در شب می‌توانستی شکل بدن او را در زیر پتویش ببینی.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>یک پسر در مدرسه کنارِ دیده‌ندیده می‌نشست. او می‌خواست که بداند دیده‌ندیده چه شکلی است.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>برای همین پسر از دیده‌ندیده خواست که خودش را نقاشی کند. دیده‌ندیده گفت: »باشد«.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>دیده‌ندیده به همه‌ی چیزهایی که دوست داشت فکر کرد و پس از آن یک نقاشی کشید.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>او همه چیزهایی را که دوست داشت، روی سرتاپای بدنش نقاشی کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>حالا هر کسی می‌تواند دیده‌ندیده را ببیند. او خیلی خوش‌حال است.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>نمی‌دانم این داستان واقعی است یا نه. تو چه فکر می‌کنی؟</para>
	</page>
</book>
