<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-myjugglinggrandmaEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20180131.161841383">
	<page pageno="0">
		<para>مادربزرگِ تردست من</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>مادربزرگ می‌داند چه‌طور در آشپزخانه تردستی کند. »به من نگاه کن پدربزرگ«!</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادربزرگ به پدربزرگ گفت: »من می‌توانم با همه چیز تردستی کنم«. اما پدربزرگ مطمئن نبود.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>مادربزرگ در بانک تردستی می‌کرد. او در کتاب‌خانه هم تردستی می‌کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>مادربزرگ در فروش‌گاه با انبه تردستی می‌کرد. اما این کار نتیجه‌ی خوبی نداشت.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>بعضی از مردم تردستی مادربزرگ را دوست نداشتند.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>پدربزرگ نگران بود. این تردستی‌ها ممکن بود مادربزرگ را به دردسر بیندازد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>پس فکری به ذهنش رسید. او برای مادربزرگ یک هدیه خرید.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>آن هدیه، یک بسته توپِ مخصوص تردستی بود. مادربزرگ خیلی خوش‌حال بود.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>مادربزرگ شب و روز تردستی می‌کرد. حتی زمانی که ماه در آسمان بود.</para>
	</page>
</book>
