<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-whatdalitsofoundEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="32" changetoken="20170901.161045207">
	<page pageno="0">
		<para>چیزی که دانا پیدا کرد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>مدرسه تعطیل شده بود.</para>
		<para>دانا داشت به خانه می‌رفت. او احساس خستگی می‌کرد.</para>
		<para>او سنگ‌هایی را که در راهش بودند شوت می‌کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>ناگهان او یک تکه کاغذ روی زمین پیدا کرد.</para>
		<para>وای! آن کاغذ، پول بود!</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>دانا به اطرافش نگاه کرد. هیچ‌کس آن‌جا نبود.</para>
		<para>هیچ‌کس او را نمی‌دید.</para>
		<para>او پول را در جیبش گذاشت.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>او به چیزهایی که می‌توانست با این پول بخرد، فکر ‌کرد. یک ساندویچ خوشمزه؟ کفش‌های ورزشی؟ تلفن همراه؟ یک دوچرخه؟ او لبخند زد و قدم‌هایش را تندتر کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>وقتی به خانه رسید، پول را به خورشید نشان داد.</para>
		<para>خورشید گفت: »وای! پولِ زیادی است. اما تو نمی‌توانی این پول را نگه داری. این پول مالِ تو نیست. ما باید صاحبش را پیدا کنیم«.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>بچه‌ها به جایی که دانا پول را پیدا کرده بود، برگشتند. در آن ساعت آدم‌های زیادی آن‌جا بودند. انگار داشتند دنبال چیزی می‌گشتند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>آن‌ها سارا را دیدند.</para>
		<para>خورشید پرسید: »سلام سارا. دنبال چی می‌گردی؟«</para>
		<para>سارا گفت: »آقای بهنام پولش را گم کرده است. او خیلی ناراحت است«.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>بچه‌ها پیش آقای بهنام رفتند.</para>
		<para>خورشید از آقای بهنام پرسید: »این مالِ شماست؟«</para>
		<para>او پول را به آقای بهنام نشان داد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>آقای بهنام پول را گرفت و با عصبانیت گفت: »شما این پول را دزدیده‌اید. شما بچه‌های شروری هستید«.</para>
		<para>دانا گفت: »نه، من آن را پیدا کرده‌ام«. سپس بچه‌ها برگشتند و فرار کردند.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>روزِ بعد بچه‌ها دیدند که کسی در جاده سوار بر دوچرخه است.</para>
		<para>دانا گفت: »وای نه! این آقای بهنام است. الان من به دردسر می‌افتم«.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>آقای بهنام داشت لبخند می‌زد. او به بچه‌ها گفت: »متشکرم که پولم را به من برگرداندید. شما بچه‌های خوبی هستید. برای شما یک هدیه خریده‌ام«.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>او یک بسته به خورشید داد. خورشید آن را باز کرد.</para>
		<para>بچه‌ها با هم گفتند: »یک بادبادک! متشکریم آقای بهنام«.</para>
		<para>حالا همه لبخند می‌زدند.</para>
	</page>
</book>
