<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-mooncapEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="50" noparas="true">
	<page pageno="0">
		<para>ماه و کلاه</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>یک روز با خانواده‌ام به شهربازی رفتیم.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادر و پدرم چیزهایی را برای ما خریدند. آن‌ها برای من یک کلاه آبی روشن خریدند.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>در راه بازگشت به خانه، باد تندی وزید و کلاه مرا با خود برد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>باد کلاه‌ام را به بالای یک درخت بلند برد. کلاه من به یک شاخه گیر کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>من خیلی ناراحت بودم. من گریه کردم و گریه کردم. من از ناراحتی نتوانستم شام بخورم.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>آن شب، ماه به آسمان آمد. کلاهِ من که بالای درخت بود روی سرِ ماه بود.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>انگار ماه کلاه من را پوشیده بود. او به من لبخند زد و من هم به او لبخند زدم.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>روز بعد، مادرم به من یک کلاه قرمز درخشان داد. من آن کلاه را دوست داشتم.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>آن شب ماه و من هر دو کلاه بر سر داشتیم. ما لبخند می‌زدیم. ما خوش‌حال بودیم.</para>
	</page>
</book>
