<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-birthdaysurpriseEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true">
	<page pageno="0">
		<para>غافل‌گیری بزرگ در روز تولد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>هفت روز تا تولد میلاد مانده است. این یعنی یک هفته‌ی کامل!</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادر به میلاد می‌گوید که در روز تولد او برایش یک غافل‌گیری بزرگ دارد. میلاد با خود فکر می‌کند که یعنی آن غافل‌گیری چه خواهد بود؟</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>در روز دوشنبه، میلاد با خودش فکر می‌کند که شاید مادر به او دو بال بزرگ هدیه بدهد. او با این بال‌ها می‌تواند در آسمان پرواز کند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>در روز سه‌شنبه، میلاد با خودش فکر می‌کند که شاید مادر به او یک کیک به بزرگی یک خانه بدهد.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>در روز چهارشنبه، میلاد با خودش فکر می‌کند که شاید مادر به او یک فضاپیما هدیه بدهد و با آن بتواند به ماه برود.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>در روز پنج‌شنبه، میلاد امیدوار است که دو باله از مادر هدیه بگیرد، او می‌تواند با آن باله‌ها در کنار ماهی‌ها شنا کند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>در روز جمعه، میلاد امیدوار است که مادر به او یک جفت کفش فوتبال جادویی هدیه بدهد و با آن کفش‌ها بتواند چندین گل برای تیمش بزند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>در روز شنبه، میلاد امیدوار است که مادر به او یک جعبه پر از جواهر بدهد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>روز یکشنبه، روز تولد میلاد است. امروز، روز گرفتن آن هدیه‌ی غافل‌گیر کننده است.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>هدیه‌ای که به او داده می‌شود، بهترین هدیه‌ی دنیاست. برادر میلاد از شهر آمده است که تولدش را به او تبریک بگوید.</para>
	</page>
</book>
