<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-greedymouseEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20180220.162731536">
	<page pageno="0">
		<para>موش طمع‌کار</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>یک روز موش، یک کیک بزرگ پیدا کرد. موش با خود گفت: »من این کیک را به خانه می‌برم«.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>موش کیک را هل داد. اما کیکِ بزرگ، حرکت نکرد.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>موش تلاش کرد که کیک را به سوی خود بکشد. اما کیک بزرگ حرکت نکرد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>موش کیک را از سوی دیگرِ آن هل داد. اما باز هم کیک حرکت نکرد!</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>موش یک نخ را به دور کیک پیچید. او باید کیک را به خانه‌اش می‌برد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>موش نخ را با قدرت کشید اما باز هم کیک حرکت نکرد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>فکری به ذهن موش رسید. او باید یک گوشه از کیک را گاز می‌زد.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>موش خورد و خورد.</para>
		<para>کیک کوچک‌تر شد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>چیزی نگذشت که ناپدید شد. موش از بس خورده بود سرش گیج رفت و دراز کشید.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>اما الان موش نمی‌تواند وارد خانه‌اش شود! ای موش طمع‌کار!</para>
	</page>
</book>
