<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-redraincoatEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>بارانی قرمز</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>روزِ یک‌شنبه، مادرِ مانی یک بارانی قرمز به او داد.</para>
		<para>او از مادرش پرسید: »می‌توانم آن را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="2" picjustify="right">
		<para>مادر به او گفت: »نه مانی! تو نمی‌توانی بارانی قرمزت را بپوشی. آسمان الان آبی و صاف و بدون ابر است و بیرون هم گرم است«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>روز دوشنبه، هوا روشن و آفتابی بود.</para>
		<para>مانی پرسید: »آیا امروز می‌توانم بارانی قرمزم را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="4" picjustify="left">
		<para>مادر گفت: »نه مانی! تو نمی‌توانی امروز بارانی قرمزت را بپوشی. خورشید در آسمان می‌درخشد و گرم‌ات می‌شود«.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>روز سه‌شنبه، آسمان آبی بود.</para>
		<para>مانی پرسید: »آیا امروز می‌توانم بارانی قرمزم را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="6" picjustify="right">
		<para>مادر گفت: »نه مانی! تو نمی‌توانی بارانی قرمزت را بپوشی. فقط یک ابر کوچک در آسمان وجود دارد و خبری از باران نیست«.</para>
	</page>
	<page pageno="7" picjustify="left">
		<para>روز چهارشنبه هوا خیلی گرم بود.</para>
		<para>مانی پرسید: »امروز می‌توانم بارانی قرمزم را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="8" picjustify="right">
		<para>مادر گفت: »نه مانی! تو امروز نمی‌توانی بارانی قرمزت را بپوشی. هوا خیلی گرم است و به بارانی نیازی نداری«.</para>
	</page>
	<page pageno="9" picjustify="left">
		<para>روز پنج‌شنبه شمار کمی ابر در آسمان وجود داشت.</para>
		<para>مانی پرسید: »امروز می‌توانم بارانی قرمزم را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>مادر گفت: »نه مانی! تو نمی‌توانی امروز بارانی قرمزت را بپوشی چون باران نمی‌بارد«.</para>
	</page>
	<page pageno="11" picjustify="right">
		<para>در روز جمعه، ابرهای سیاه و بزرگی در آسمان وجود داشت.</para>
		<para>مانی پرسید: »آیا امروز می‌توانم بارانی قرمزم را بپوشم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>مادر گفت: »نه مانی! در آسمان ابرهای بزرگ و سیاهی هستند اما هنوز باران نمی‌بارد«.</para>
	</page>
	<page pageno="13" picjustify="left">
		<para>در روز شنبه، باران بارید.</para>
		<para>مانی که از خانه بیرون می‌رفت، فریاد زد: »باران! باران! باران می‌آید«!</para>
	</page>
	<page pageno="14">
		<para>مادر او را صدا زد: »فراموش کردی بارانی‌ات را ببری، مانی«!</para>
	</page>
</book>
