<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-whatischifundomakingEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>خورشید چه چیزی درست می‌کند؟</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>پونه ناراحت است. عروسک او گم شده است. هیچ‌کس نمی‌تواند آن را پیدا کند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>خورشید به او می‌گوید: »پونه گریه نکن. من برای تو چیزی درست می‌کنم تا با آن بازی کنی«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>خورشید به دو قوطی نیاز دارد. عمو جمشید به او یک قوطی می‌دهد. خانم گل‌بو به او یک قوطیِ  دیگر می‌دهد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>خورشید با خود می‌گوید: »خوب است. هر دو قوطی هم‌اندازه هستند«.</para>
		<para>او دارد چه چیزی درست می‌کند؟</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>پس از آن، خورشید به طناب نیاز دارد. مادر چند طناب دارد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>خورشید پیش عمو جمشید می‌رود.</para>
		<para>او به عمو جمشید می‌گوید: »می‌توانم از شما یک چکش و یک میخ بزرگ بگیرم؟«</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>خورشید روی قوطی‌ها نشانه می‌گذارد. پس از آن، جای نشانه‌ها را سوراخ می‌کند.</para>
		<para>عمو جمشید به او می‌گوید: »مراقب باش«!</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>خورشید طناب را از وسط می‌بُرَد. همه دارند به او نگاه می‌کنند.</para>
		<para>او دارد چه چیزی درست می‌کند؟</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>خورشید طناب‌ها را از سوراخ‌ها رد می‌کند و انتهای آن‌ها را گره می‌زند.</para>
		<para>او دارد چه چیزی درست می‌کند؟</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>خورشید می‌گوید: »نگاه کن پونه! من به تو نشان خواهم داد که باید چه‌کار بکنی«.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>پونه یک پای‌اش را روی یک قوطی قرار می‌دهد و پای دیگرش را روی قوطی دیگر قرار می‌دهد. او طناب‌ها را نگه می‌دارد.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>او پاهای‌اش را روی این پایه‌ها می‌گذارد و راه می‌رود. همه برای‌اش دست می‌زنند.</para>
	</page>
	<page pageno="13">
		<para>پونه خوش‌حال است. او خیلی قدبلند شده است.</para>
		<para>مادربزرگ به او می‌گوید: »مراقب باش«!</para>
	</page>
	<page pageno="14">
		<para>عمو جمشید می‌گوید: »کار تو عالی بود خورشید. تو یک روز مهندس خوبی خواهی شد«.</para>
	</page>
</book>
