<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-tortoisefindsherhouseEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42" changetoken="20171206.163553013">
	<page pageno="0">
		<para>لاک‌پشت خانه‌اش را پیدا می‌کند</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>لاک‌پشت دارد دنبال یک چیز می‌گردد.</para>
	</page>
	<page pageno="2" picjustify="left">
		<para>حلزون از او پرسید: »داری دنبال چه چیزی می‌گردی؟«</para>
		<para>لاک‌پشت پاسخ داد: »دارم دنبال خانه‌ام می‌گردم. تو آن را ندیده‌ای؟«</para>
	</page>
	<page pageno="3" picjustify="left">
		<para>حلزون که روی لاک‌پشت می‌لغزید، گفت: »نه، من خانه‌ی تو را ندیده‌ام اما به تو کمک می‌کنم که آن را پیدا کنی«.</para>
		<para>آن‌ها با هم به دنبال خانه‌ی لاک‌پشت گشتند اما هیچ‌جا خانه‌ی او را نیافتند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>گنجشک از آن‌ها پرسید: »شما دنبال چه چیزی می‌گردید؟«</para>
		<para>حلزون از او پرسید: »تو خانه‌ی لاک‌پشت را ندیده‌ای؟«</para>
	</page>
	<page pageno="5" picjustify="left">
		<para>»من هیچ خانه‌ای ندیده‌ام اما به شما کمک می‌کنم آن را پیدا کنید«. گنجشک این را گفت و در آسمان پرواز کرد.</para>
		<para>لاک‌پشت گفت: »من نمی‌توانم ادامه بدهم«.</para>
	</page>
	<page pageno="6" picjustify="left">
		<para>گنجشک پایین آمد و پشت سر حلزون، روی لاکِ لاک‌پشت نشست.</para>
		<para>لاک‌پشت با زحمت به راه خود ادامه می‌داد اما هیچ نشانه‌ای از خانه‌اش پیدا نمی‌کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>موش هم خانه‌ی لاک‌پشت را ندیده بود.</para>
		<para>او به سرعت به بالای لاکِ لاک‌پشت رفت و روی آن نشست.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>نسیم وزید و برگ‌هایی را که روی زمین بود، در اطراف لاک‌پشت و دوستان‌اش چرخاند و چرخاند.</para>
	</page>
	<page pageno="9" picjustify="left">
		<para>آسمان تاریک شد. لاک‌پشت با گریه گفت: »خانه‌ی من کجاست؟«</para>
		<para>بالای تپه‌ها رعد و برق زد.</para>
		<para>باران قطره قطره قطره می‌بارید.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>باد وزید و گنجشک و موش را در هوا چرخاند.</para>
		<para>صدای رعد در سرتاسر دره پیچید.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>لاک‌پشت گریه کرد و از ترس خودش را در لاک‌اش جمع کرد.</para>
		<para>درون لاک او خیلی گرم و دنج بود.</para>
	</page>
	<page pageno="12" picjustify="left">
		<para>لاک‌پشت لبخند زد و گفت: »آه! این خانه‌ی من است«. به دوستان‌اش گفت: »بیایید و زیر آن پناه بگیرید«.</para>
		<para>پس آن‌ها کنار هم نشستند و منتظر ماندند تا توفان تمام شود.</para>
	</page>
</book>
