<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-theloosetoothEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true">
	<page pageno="0">
		<para>دندانِ لق</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>دندانِ پونه لق شده است. پونه به مادربزرگ می‌گوید: »ببین مادربزرگ! دندانِ من لق شده است«.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادربزرگ گفت: »چیزی نیست عزیزم! وقتی یک دندان لق بشود و بیافتد، دندان تازه‌ای جای آن رشد می‌کند«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>مادربزرگ گفت: »من می‌توانم دندان‌هایی را که لق می‌شوند، بکشم«. پونه گفت: »باشد مادربزرگ«!.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>مادربزرگ برای کشیدن دندان، یک نخ را به دور دندان می‌بندد و سپس آن را می‌کشد. با کشیدن نخ، دندان هم بیرون می‌افتد.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>پونه می‌گوید: »با دندان افتاده‌ام چه‌کار کنم مادربزرگ؟«</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>مادربزرگ گفت: »آن را به روی بام بیانداز تا کلاغ آن را با خود ببرد و در دل‌ات یک آرزو بکن«.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>پونه یک تکه زغال پیدا می‌کند و دندان‌اش را به آن می‌چسباند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>یک، دو، سه، پونه زغال را به رویِ بام پرتاب می‌کند و یک آرزو می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>دانا از او می‌پرسد: »آرزوی‌ات چه بود؟« پونه جواب می‌دهد: »این یک راز است«.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>پونه می‌گوید: »مادربزرگ! من هر روز دندان‌های جدیدم را مسواک می‌زنم«. مادربزرگ لبخند می‌زند.</para>
	</page>
</book>
