<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-flyingtshirtEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="32">
	<page pageno="0">
		<para>پیراهنِ پرنده</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>دانا فوتبال بازی کرده است.</para>
		<para>مادر می‌گوید: »نه«!</para>
		<para>»پیراهن‌ات را ببین! خیلی کثیف شده است. باید آن را بشویم«.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادر پیراهن را روی بند رخت آویزان می‌کند.</para>
		<para>او می‌گوید: »آفتاب گرم است. به‌زودی خشک خواهد شد«.</para>
		<para>دانا می‌گوید: »پس از خشک شدن‌اش، آن را می‌پوشم«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>باد می‌وزد و می‌وزد و می‌وزد.</para>
		<para>درها به‌هم کوبیده می‌شوند. مرغ‌ها سروصدا می‌کنند. سگ پارس می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>دانا می‌گوید: »نه! پیراهن‌ام دارد پرواز می‌کند«!</para>
		<para>خورشید می‌گوید: »بیا با هم آن را بگیریم«.</para>
		<para>پونه می‌گوید: »باید دنبال آن بدویم«.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>باد، پیراهن را به زمین کشاورزی می‌برد.</para>
		<para>دانا می‌گوید: »نه! پیراهن روی یک بز افتاده است«.</para>
		<para>پونه می‌گوید: »من از بز می‌ترسم. بیایید فرار کنیم«.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>پیراهن بلند می‌شود.</para>
		<para>خورشید می‌گوید: »نه! الان روی خانم گل‌بو افتاده است«.</para>
		<para>دانا می‌گوید: »من از خانم گل‌بو می‌ترسم. بیایید فرار کنیم«.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>پیراهن هم‌چنان پرواز می‌کند. بچه‌ها او را تعقیب می‌کنند تا این‌که به جاده می‌رسند.</para>
		<para>دانا می‌گوید: »نه! الان روی آقای بهنام افتاده است«.</para>
		<para>خورشید می‌گوید: »او عصبانی است. بیایید فرار کنیم«.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>پس از آن باد پیراهن را بالای درخت می‌برد.</para>
		<para>دانا می‌گوید: »نه! هرگز دست ما به آن نمی‌رسد«.</para>
		<para>خورشید می‌گوید: »بیایید یک چوب پیدا کنیم«.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>همان‌طور که بچه‌ها دارند چوب پیدا می‌کنند، باد پیراهن را دوباره با خود می‌برد.</para>
		<para>پیراهن پرواز می‌کند تا این‌که به درون یک برکه‌ی گِل‌آلود‌ می‌افتد.</para>
		<para>خورشید می‌گوید: »من از چوب برای درآوردن آن استفاده می‌کنم. این کار آسان است«.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>بچه‌ها به خانه برمی‌گردند.</para>
		<para>مادر می‌گوید: »نه«!</para>
		<para>»شما با این پیراهن چه‌کار کرده‌اید؟ حالا باید دوباره آن را بشویم«.</para>
	</page>
</book>
