<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-growEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="32">
	<page pageno="0">
		<para>رشد کن، رشد کن، رشد کن!</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>مادر گفت: »بچه‌ها من شُماری دانه‌ی جادویی به شما می‌دهم. به هر کدام از شما یک دانه می‌دهم. به بهترین گیاهی که بتوانید پرورش بدهید، جایزه هم خواهم داد«.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>پونه گفت: »دانه‌ی جادویی؟« دانا پرسید: »جایزه چیست مادر؟« مادر لبخند زد و گفت: »این یک راز است«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>خورشید یک سوراخ کوچک در بیرون از خانه کند. دانه را در آن گذاشت و روی آن خاک ریخت و روی خاک آب پاشید.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>پونه، کنار درِ خانه، سوراخی درست کرد و دانه‌ی خود را در آن کاشت. او به دانه‌اش گفت: »من هر روز با تو حرف می‌زنم«.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>دانا دانه‌اش را در جیب‌اش گذاشت.</para>
		<para>دانا با خودش گفت: »من باید پیروز شوم. می‌دانم چه کسی می‌تواند به من کمک کند«.</para>
		<para>او به سوی خانه‌ی عمو رفت.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>او دانه‌ی جادویی خود را به عموی‌اش نشان داد.</para>
		<para>دانا به عموی‌اش گفت: »عموجان می‌توانید به من کمک کنید؟ من می‌خواهم یک گیاه خیلی بزرگ پرورش بدهم«. عمو هم به او گفت که باید چه کارهایی انجام دهد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>دانا دوباره به خانه برگشت. او یک گودال کوچک، نزدیک خانه درست کرد. بعد از آن، کودی را که از فضولات بز و مرغ و برگ‌های خشک شده درست کرده بود در آن گودال ریخت و آن‌ها را با خاک مخلوط کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>سپس دانه را داخل آن گودال گذاشت و در اطراف‌اش آب پاشید.</para>
		<para>بعد از آن، روی دانه را با خاک پوشاند.</para>
		<para>او گفت: »دانه‌ی جادویی! رشد کن! رشد کن! رشد کن«!</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>بعد از یک ماه، گیاهان رشد کردند.</para>
		<para>بچه‌ها گفتند: »نگاه کن مادر«!</para>
		<para>دانا گفت: »من برای گیاه خود یک حصار درست کردم، مادر«!</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>پونه فقط هر روز به گیاه خود نگاه می‌کرد اما به آن آب نمی‌داد و بعد یک روز... نه! گیاهِ او مرده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>خورشید هر روز به گیاه خود نگاه می‌کرد و مرتب به او آب می‌داد. اما یک روز... نه! بز آن را خورده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>اما گیاه دانا رشد کرد و رشد کرد و تبدیل به یک آفتابگردان زیبا شد. همه آمدند که به آن نگاه کنند.</para>
		<para>عمو گفت: »آفرین دانا«!</para>
	</page>
	<page pageno="13">
		<para>دانا به مادر گفت: »پس من جایزه را بردم. جایزه‌ام چیست مادر؟«</para>
		<para>مادر خندید و گفت: »خب... تو خیلی خوب کار کردی. پس من به تو یک جایزه می‌دهم«.</para>
	</page>
	<page pageno="14">
		<para>مادر گفت: »من به هر کدام از شما یک باغ می‌دهم که در آن دانه بکارید اما به دانا بزرگ‌ترین باغ را می‌دهم«.</para>
		<para>دانا با خودش فکر کرد: »این که جایزه نیست. این کار و زحمت است«. اما چیزی نگفت.</para>
	</page>
</book>
