<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-chikondiandthechickensEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="32">
	<page pageno="0">
		<para>شیرین و مرغ‌ها</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>شیرین در حیاط است و دارد با مرغ‌های‌اش حرف می‌زند. او خیلی مرغ‌های‌اش را دوست دارد و همه چیز را به آن‌ها می‌گوید.</para>
		<para>او به مرغ‌ها می‌گوید: »من خیلی هیجان‌زده هستم. خواهرم، پردیس، فردا عروسی می‌کند«.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادر شیرین سرش خیلی شلوغ است. او دارد خانه را برای مراسم عروسی تمیز می‌کند.</para>
		<para>او به شیرین می‌گوید: »این مرغ‌ها را از خانه بیرون ببر! آن‌ها کثیف هستند«.</para>
	</page>
	<page pageno="3" picjustify="right">
		<para>شیرین می‌خواهد به مادرش کمک کند. او می‌گوید: »من می‌دانم چه‌کار کنم. مرغ‌ها را می‌شویم«.</para>
		<para>او مرغ‌ها را توی سطل آب می‌اندازد و آن‌ها را می‌شوید. اما مرغ‌ها خوش‌حال نیستند. آن‌ها بال بال می‌زنند و می‌لرزند.</para>
	</page>
	<page pageno="4" picjustify="left">
		<para>وقتی شیرین سر و نوک اولین مرغ را می‌شوید، آن مرغ ساکت و بی‌حال می‌شود. برای مرغ‌های دیگر هم، این اتفاق می‌افتد.</para>
		<para>شیرین با خود فکر می‌کند : »این خیلی خوب است. همه‌ی مرغ‌های‌ام خوابیده‌اند. آن‌ها خیلی خسته بوده‌اند«.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>حالا مرغ‌ها خیلی تمیز شده‌اند. شیرین آن‌ها را روی سبزه‌ها می‌گذارد. مرغ‌ها اصلا حرکت نمی‌کنند.</para>
		<para>شیرین به آن‌ها می‌گوید: »خوب بخوابید مرغ‌های عزیزم«! و پس از آن می‌رود که به مادر در غذا پختن و تمیز کردن خانه کمک کند.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>خانم زرین و خانم سیمین عمه‌های شیرین هستند. آن‌ها به جشن عروسی دعوت شده‌اند. اما خانم زرین از خانم سیمین خوش‌اش نمی‌آید. خانم سیمین هم از خانم زرین خوش‌اش نمی‌آید.</para>
	</page>
	<page pageno="7" picjustify="right">
		<para>امروز، روز عروسی است.</para>
		<para>خانم زرین از راه می‌رسد. او مرغ‌هایی را که روی سبزه‌ها گذاشته شده‌اند می‌بیند. با خود می‌گوید: »چه مرغ‌های تمیزی! من آن‌ها را می‌پزم و می‌خورم. اما اول باید آن‌ها را از خانم سیمین پنهان کنم«.</para>
		<para>خانم زرین مرغ‌ها را درون یک کدو تنبل پنهان می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>خانم سیمین پس از خانم زرین می‌رسد. او می‌بیند که چند مرغ درون کدو تنبل هستند. او هم با خودش می‌گوید: »به این مرغ‌های تمیز نگاه کن! من این مرغ‌ها را می‌پزم و می‌خورم. اما اول باید آن‌ها را از خانم زرین پنهان کنم«.</para>
		<para>خانم سیمین مرغ‌ها را روی بام می‌گذارد.</para>
	</page>
	<page pageno="9" picjustify="left">
		<para>شیرین در روز عروسی خیلی هیجان‌زده است. او برای آن روز یک لباس و کفش نو پوشیده است.</para>
		<para>شیرین به سبزه‌ها نگاه می‌کند. مرغ‌ها آن‌جا نیستند. او با خودش می‌گوید: »تا الان مرغ‌ها بیدار شده‌اند. من نمی‌دانم آن‌ها کجا هستند؟«</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>شیرین نمی‌داند که خانم زرین مرغ‌ها را در کدو تنبل گذاشته است. او نمی‌داند پس از خانم زرین، خانم سیمین آن‌ها را روی بام گذاشته است. او نمی‌داند که مرغ‌ها هنوز خواب‌اند. شستن مرغ‌ها فکر خوبی نیست!</para>
	</page>
	<page pageno="11" picjustify="right">
		<para>مراسم عروسی، بسیار جذاب است. مردم می‌رقصند، آواز می‌خوانند و به‌هم هدیه می‌دهند.</para>
		<para>آقای دیبا در مراسم عروسی، سخنرانی می‌کند. سخنرانی او خیلی طول می‌کشد. در مدتی که او صحبت می‌کند مرغ‌ها یکی یکی بیدار می‌شوند.</para>
	</page>
	<page pageno="12" picjustify="left">
		<para>ناگهان مرغ اول از پشت بام پرواز می‌کند و روی سر خانم زرین فرود می‌آید. خانم سیمین می‌خندد.</para>
		<para>مرغ دیگری پرواز می‌کند و روی خانم سیمین می‌نشیند.</para>
		<para>خانم سیمین دیگر نمی‌خندد.</para>
	</page>
	<page pageno="13">
		<para>به‌زودی تمام مرغ‌ها بال می‌زنند و در اطراف خانم سیمین و خانم زرین می‌چرخند.</para>
		<para>در میزهای دیگر، مردم لبخند می‌زنند. پس از آن، با صدای بلند می‌خندند. آن‌قدر می‌خندند که نفس نفس می‌زنند.</para>
	</page>
	<page pageno="14" picjustify="right">
		<para>خانم زرین و سیمین به‌هم نگاه می‌کنند و می‌خندند.</para>
		<para>آن‌ها می‌خندند و می‌خندند. دهان‌شان باز است و چانه‌های‌شان از خنده‌ی زیاد می‌لرزد. اشک‌های خوش‌حالی روی صورت‌شان جاری می‌شود. آن‌ها هم‌دیگر را بغل می‌کنند.</para>
		<para>این بهترین نمایشی است که مهمان‌ها تا این زمان دیده‌اند.</para>
	</page>
	<page pageno="15" picjustify="left">
		<para>پس از آن، شیرین به مرغ‌ها شب بخیر می‌گوید و به آن‌ها می‌گوید: »شما مرغ‌های خیلی خوبی هستید. شما همه را خنداندید. این بهترین عروسی‌ای بود که تابه‌حال دیده بودم«.</para>
		<para>مرغ‌ها کمی کثیف شده‌اند. اما شیرین به آن‌ها می‌گوید: »نگران نباشید! نگران نباشید! دیگر شستنی در کار نیست. خوب بخوابید«!</para>
	</page>
</book>
