<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-amazingdaisyEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170818.115502892">
	<page pageno="0">
		<para>شیلای شگفت‌انگیز</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>روزی روزگاری جوجه مرغی به نام شیلا بود که می‌خواست مثل پرنده‌ها پرواز کند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para> جوجه‌های دیگر به شیلا می‌خندیدند. آن‌ها می‌گفتند: »مرغ‌ها که نمی‌توانند پرواز کنند«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>همه‌ی روز، شیلا به پرواز کردن فکر می‌کرد. او می‌خواست در اوج آسمان پرواز کند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>هر روز شیلا بال‌های‌اش را باز می‌کرد و به امید پرواز کردن، آن‌ها را تکان می‌داد. او تلاش می‌کرد تا سقف لانه‌ی خودشان پرواز کند.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>شیلا بال‌های‌اش را پشت سر هم تکان می‌داد. اما نمی‌توانست پرواز کند.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>شیلا ناراحت بود. با خود می‌گفت، شاید شاید جوجه‌های دیگر درست می‌گویند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>شیلا به مادرش گفت که نمی‌تواند پرواز کند. اما مادرش به او گفت که باید بیشتر تلاش کند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>پس شیلا تلاش کرد و تلاش کرد. او بال‌های‌اش را پشت سر هم تکان می‌داد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>او تلاش کرد و تلاش کرد و توانست هر روز کمی بالاتر بپرد.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>پس یک روز، شیلا به آسمان پرواز کرد. حتی خیلی بالاتر از سقف لانه‌ی خودشان. شگفت‌انگیز بود!</para>
	</page>
</book>
