<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-zamaisastarEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>فریبا یک ستاره است</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>من همیشه زود بیدار می‌شوم و مانند برادرم تنبل نیستم.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>ابتدا پنجره را باز می‌کنم تا نورِ خورشید وارد اتاق‌ام شود.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>بعد تخت‌خواب‌ام را مرتب می‌کنم.</para>
		<para>مادر می‌گوید: »تو مثل ستاره‌ی صبح هستی فریبا«!</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>سپس خودم را می‌شویم. من برای شستن خودم، به کمک کسی نیاز ندارم.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>حتی اگر آب سرد باشد یا صابون نباشد، خودم را تمیز می‌کنم.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>مادر می‌گوید: »مسواک زدن دندان‌های‌ات را فراموش نکن«.</para>
		<para>من می‌گویم: »من هیچ‌وقت مسواک زدن را فراموش نمی‌کنم«.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>در حیاط با عمه و پدربزرگ سلام و احوالپرسی می‌کنم و روز خوبی را برای‌شان آرزو می‌کنم.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>بعد لباس‌های‌ام را می‌پوشم.</para>
		<para>من الان بزرگ شده‌ام. می‌توانم خودم لباس‌های‌ام را بپوشم.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>من می‌توانم دکمه‌های لباس و بند کفش‌های‌ام را ببندم.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>در راه مدرسه به برادر کوچک‌ترم می‌گویم که در مدرسه پسر خوبی باشد.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>در کلاس، من همه چیز را خیلی خوب انجام می‌دهم.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>بنابراین، بله! من یک ستاره هستم.</para>
		<para>اما در روز، آن‌چه بیش‌تر از همه دوست دارم، بازی کردن و بازی کردن و بازی کردن است.</para>
	</page>
</book>
