<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-magurulegsEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170817.154851511">
	<page pageno="0">
		<para>جهان‌بخش به همه پا می‌بخشد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>سال‌ها پیش همه‌ی جانوران، روی زمین می‌خزیدند. چون آن‌ها پا نداشتند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>جهان‌بخش فقط به پسربچه‌ها و دختربچه‌ها پا بخشیده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>یک روز جهان‌بخش به همه خبر داد که می‌خواهد به جانوران پا بدهد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>جانوران از شنیدن این خبر خوش‌حال شدند. آن‌ها از خوش‌حالی بال‌های‌شان را به‌هم زدند و دم‌شان را تکان دادند.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>زرافه‌ها، شیرها، فیل‌ها، خرگوش‌ها‌، تمساح‌ها و پرندگان همگی برای گرفتن پا به راه افتادند.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>به بعضی از جانوران، چهار پا و به بعضی دیگر، دو پا داده شد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>آخرین جانوری که در صف گرفتنِ پا بود، هزارپا بود. به او چند پا می‌رسید؟</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>پاهای زیادی در دست جهان‌بخش مانده بود. بنابراین همه‌ی آن‌ها را به هزارپا داد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>تا هزارپا از آن‌جا رفت، مار از راه رسید. مار آن روز خواب مانده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>جهان‌بخش به همه جا نگاه کرد. اما هیچ پایی نمانده بود که به مار بدهد.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>از آن روز به بعد مار تصمیم گرفت که زیاد نخوابد. او نمی‌خواهد فرصت بعدی را برای به دست آوردن پا از دست بدهد.</para>
	</page>
</book>
