<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-antplanEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42" changetoken="20180201.144332347">
	<page pageno="0">
		<para>مورچه کوچولو یک نقشه‌ی زیرکانه دارد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>مورچه کوچولو دوست دارد کتاب بخواند. دیگران مورچه کوچولو را دست می‌اندازند.</para>
		<para>»مورچه‌ها کتاب نمی‌خوانند. مورچه‌ها غذا جمع می‌کنند«.</para>
	</page>
	<page pageno="2" picjustify="right">
		<para>این‌جا جایی است که مورچه کوچولو کتاب می‌خواند.</para>
		<para>آیا می‌توانی او را ببینی؟ بیا با هم یک نگاهی بیاندازیم.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>مورچه‌های دیگر هرچیزی را که پیدا می‌کنند، جمع می‌کنند.</para>
		<para>پس از آن غذاها را در زیر زمین انبار می‌کنند.</para>
	</page>
	<page pageno="4" picjustify="left">
		<para>"مورچه کوچولو! تو نباید کتاب بخوانی!"</para>
		<para>"تو باید غذایی که ما نیاز داریم جمع کنی!"</para>
	</page>
	<page pageno="5" picjustify="right">
		<para>در پاییز، تمام برگ‌ها روی زمین می‌افتند.</para>
		<para>تمام غذاها قدیمی و قهوه‌ای می‌شوند.</para>
	</page>
	<page pageno="6" picjustify="left">
		<para>ملکه غذا می‌خواهد. او می‌خواهد انبارِ غذای‌اش پر باشد.</para>
		<para>همه‌ی مورچه‌ها باید بیش‌تر کار کنند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>مورچه کوچولو فریاد زد: »من یک جای خوب را بلدم«.</para>
		<para>»ما به یک رستوران نیاز داریم. من این را از کتابی که خواندم فهمیدم«.</para>
	</page>
	<page pageno="8" picjustify="right">
		<para>مورچه‌ها همه پشت سر هم رژه می‌روند.</para>
		<para>آن‌ها تا غروب خورشید رژه می‌روند.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>مورچه کوچولو می‌گوید: »همه بایستید«!</para>
		<para>»آخر ما به این‌جا رسیدیم. این یک رستوران است«.</para>
	</page>
	<page pageno="10" picjustify="left">
		<para>مورچه‌ها همه پشت سر هم رژه می‌روند.</para>
		<para>آن‌ها یک همبرگر را می‌برند. آن‌ها یک کیک را می‌برند.</para>
	</page>
	<page pageno="11" picjustify="left">
		<para>وقتی مورچه‌ها به پیشِ ملکه برمی‌گردند، ملکه خوش‌حال است.</para>
		<para>مخزن‌های غذا پر شده است. آن‌ها از خوش‌حالی مانند دیوانه‌ها فریاد می‌کشند.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>پدر و مادر مورچه کوچولو به او می‌گویند: »ما به تو افتخار می‌کنیم«.</para>
		<para>تو واقعا باهوشی پسر!</para>
	</page>
</book>
