<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-ranisfirstdayEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170822.170351608">
	<page pageno="0">
		<para>باران در اولین روز مدرسه</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>باریدن باران در اولین روز مدرسه او را هیجان زده کرده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>بچه‌های دیگر هم داشتند به مدرسه می‌رفتند.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>بهاره و مادرش خیلی زود به مدرسه رسیدند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>وقت آن بود که بهاره با مادرش خداحافظی کند.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>ناگهان بهاره دیگر نمی‌خواست وارد مدرسه شود.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>آموزگاران فهمیدند جدایی از مادرش برای او سخت است و خواستند به بهاره کمک کنند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>یکی از آن‌ها به‌سوی بهاره آمد و از او خواست تا به کلاسش بیاید.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>بهاره احساس بهتری پیدا کرد و برای رفتن به مدرسه آماده شد.</para>
	</page>
</book>
