<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-howantsaveddoveEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170817.145725446">
	<page pageno="0">
		<para>چگونه مورچه جانِ کبوتر را نجات داد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>من مورچه هستم. و این هم دوست عزیزِ من کبوتر است.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>روزی، چند پسر آمدند. آن‌ها در دستان خود تیرکمان داشتند.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>آن‌ها می‌خواستند کبوتر را برای شام خود شکار کنند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>این وحشتناک بود! باید چه‌کاری می‌کردم؟</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>من خیلی کوچک هستم، و آن بچه‌ها خیلی بزرگ بودند.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>وقتی رسیدند، دوستِ من کبوتر از بالای درخت به پایین می‌آمد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>پسرها تیرکمانشان را آماده کردند. نه!</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>ناگهان فکر خوبی به ذهنم رسید.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>من به‌سوی یکی از پسرها رفتم و پایش را گاز گرفتم.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>پسر فریاد زد! کبوتر که ترسیده بود، پرید و رفت.</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>کبوتر با صدای بلند گفت: مورچه‌ی عزیز! دوست خوب من! از تو ممنونم.</para>
	</page>
</book>
