<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-hippodanceEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170818.135708916">
	<page pageno="0">
		<para>اسبِ‌آبی می‌خواهد برقصد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>اسبِ‌آبی می‌خواهد برقصد. او روی زمین، بالا و پایین می‌پرد.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>هزارپا می‌خواهد بخوابد. او از اسبِ‌آبی می‌خواهد که از آن‌جا دور شود.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>اسبِ‌آبی می‌خواهد برقصد. او روی آب رودخانه شِلوپ‌ شُولوپ می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>مرغ ماهی‌خوار خیس می‌شود. او از اسبِ‌آبی می‌خواهد تا از آن‌جا دور شود.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>اسبِ‌آبی می‌خواهد برقصد. حواس او به گِل نیست.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>دُم‌عصایی دارد بچه‌هایش را می‌شوید. از اسبِ‌آبی می‌خواهد که از آن‌جا دور شود.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>هیچ‌کس نمی‌خواهد اسبِ‌آبی در اطرافش باشد. اشک‌های اسبِ‌آبی روی صورتش سرازیر می‌شود.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>قطره‌های اشکش روی یک ملخ می‌افتد. ملخ می‌رقصد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>اسبِ‌آبی یک دوست پیدا کرده است. آن‌ها همه‌ی روز با هم می‌رقصند.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>اکنون همه‌ی جانداران دارند می‌رقصند. تو هم دوست داری برقصی؟</para>
	</page>
</book>
