<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-fatimasforestfriendsEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20170817.171640691">
	<page pageno="0">
		<para>دوستانِ جنگلی فاطمه</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>فاطمه کتاب خواندن را خیلی دوست دارد. او دوست دارد در جنگل کتاب بخواند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>یک روز چیزی روی سرِ فاطمه افتاد. آن یک کتابِ خیلی کوچک بود.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>فاطمه به بالای سرش نگاه کرد. او یک سنجاب درختی خیلی کوچک را دید.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>سنجاب هم به فاطمه نگاه کرد. آن‌ها به هم سلام کردند.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>فاطمه می‌خواست از نزدیک سنجاب را ببیند. او برای رسیدن به سنجاب از چند بادکنک استفاده کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>فاطمه به یک شاخه‌ی بزرگ رسید. سنجاب در آن‌جا منتظر او بود.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>فاطمه و سنجاب با هم در بالای درخت بازی کردند. آن‌ها بسیار شاد بودند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>آن‌ها یک قورباغه‌ی کوچک رنگارنگ دیدند. روی بدنِ آن قورباغه، همه‌ی رنگ‌های رنگین‌کمان وجود داشت.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>آن‌ها یک پرنده‌ی پرسروصدا را دیدند. آن پرنده به آن‌ها سلام کرد و خوش‌آمد گفت.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>فاطمه آن روز دوستان زیادی پیدا کرد. بعد از آن، آن‌ها هر روز هم‌دیگر را می‌دیدند.</para>
	</page>
</book>
