<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-simonsavesthedaySW" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true" changetoken="20180516.094309750">
	<page pageno="0">
		<para>هومان یک روز جان انسان‌ها را نجات خواهد داد</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>هومان دوست دارد با عروسک‌هایش بازی کند. او با عروسک‌هایش بازهای جورواجوری می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>گاهی اوقات هومان ادای پرستارها را درمی‌آورد. اما پدرش می‌گوید فوتبال خیلی بهتر است.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>هومان و پدرش گاهی بیرون از خانه فوتبال بازی می‌کنند. دوستان هومان هم همین‌طور.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>یک روز هومان با پدرش بازی می‌کرد. او فراموش کرده بود که لباس پرستارها را پوشیده است.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>پدر از این‌که هومان این لباس را پوشیده، عصبانی بود. او توپی را که به سویش می‌آمد ندید.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>توپ به سر پدر خورد. هومان پارچه‌ای را دور سر پدر پیچاند و سر پدر را بست.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>یک دکتر به بالای سر پدر آمد. او به هومان برای کاری که کرده بود آفرین گفت.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>دکتر گفت که هومان یک روز پرستار خوبی خواهد شد. هومان خیلی خوش‌حال بود.</para>
	</page>	
	<page pageno="9">
		<para>پدر از بیمارستان به خانه آمد. او از هومان تشکر کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>هومان می‌گوید وقتی بزرگ شد می‌خواهد پرستار شود. شما می‌خواهید چه‌کاره شوید؟</para>
	</page>
</book>
