<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-hideandseekEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" letterspacing="1" fontsize="50" noparas="true">
	<page pageno="0">
		<para>قایم‌باشک</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>بچه‌ها دارند قایم‌باشک بازی می‌کنند. حالا نوبت پونه است تا قایم شود.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>او بین ساقه‌های ذرت قایم می‌شود. تو می‌توانی او را ببینی؟</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>دانا و خورشید او را صدا می‌زنند. پونه پاسخ نمی‌دهد.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>او هیچ حرفی نمی‌زند. حتی زمانی که یک مورچه پای او را گاز می‌گیرد.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>اما الان گرم است و پونه خوابش می‌آید. به‌زودی خوابش می‌برد.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>وقتی بیدار می‌شود، هوا دارد تاریک می‌شود. او تنها است.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>پونه گریه می‌کند. آن‌ها او را فراموش کرده‌اند.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>ناگهان او صدای پدرش را می‌شنود. او فریاد می‌زند: »پونه! پونه! کجایی؟«</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>پونه فریاد می‌زند: »من این‌جا هستم پدر«! و پدر او را پیدا می‌کند.</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>پدر به او می‌گوید: »تو الان پیش من جایت امن است«. پونه چیزی نمی‌گوید. او فقط گریه می‌کند و گریه می‌کند.</para>
	</page>
</book>
