<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-grandmastoryEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>مادربزرگ قصه می‌گوید</para>
	</page>
	<page pageno="1">
		<para>مادربزرگ قصه گفتن را خیلی دوست دارد. بچه‌ها هم دوست دارند به قصه‌هایش گوش دهند. پونه به مادربزرگ گفت: »ما برای شنیدن قصه آماده‌ایم مادربزرگ«!</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>مادربزرگ گفت: »روزی روزگاری دختری بود به نام نغمه که در کلبه‌ای کنار جنگل زندگی می‌کرد«.</para>
	</page>
	<page pageno="3">
		<para>نغمه صدای زیبایی داشت. او زمانی که کار می‌کرد آواز می‌خواند. حتی پرنده‌ها دوست داشتند صدایش را بشنوند.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>یک روز صبح، وقتی که نغمه داشت آواز می‌خواند دیوی را روبرویش دید. او پوستی ضخیم، بازوهایی بلند و چشم‌هایی قرمز داشت.</para>
	</page>
	<page pageno="5">
		<para>دیو گفت: »با من بیا دختر کوچولو! او نغمه را ربود و به جنگل فرار کرد«.</para>
	</page>
	<page pageno="6">
		<para>نغمه به او لگد زد. جیغ کشید. فریاد زد. اما کسی صدایش را نشنید. آن‌ها به اعماق جنگل رفتند.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>سرانجام آن‌ها به غاری رسیدند که دیو در آن زندگی می‌کرد. دیو، نغمه را درون قفس هل داد.</para>
	</page>
	<page pageno="8">
		<para>دیو گفت: »من نمی‌توانم بخوابم. برای همین تو باید برایم آواز بخوانی تا خوابم ببرد دختر کوچولو«.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>در همین هنگام، نوید، برادر نغمه، دنبال او می‌گشت. او صدا می‌زد: »نغمه! نغمه«! او ردپاهای بزرگی را روی زمین دید. نه!</para>
	</page>
	<page pageno="10">
		<para>نوید ردپاها را دنبال کرد و به اعماق جنگل رفت. او صدای زیبایی را شنید. این صدای نغمه بود!</para>
	</page>
	<page pageno="11">
		<para>نوید، پاورچین پاورچین وارد غار شد. او نغمه را در قفس دید. دیو خوابیده بود.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>نوید، آرام در قفس را باز کرد. آن‌ها بی‌سروصدا از غار بیرون آمدند.</para>
	</page>
	<page pageno="13">
		<para>در جنگل، هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها ترسیده بودند. آن‌ها به سوی خانه‌یشان دویدند و دویدند و دویدند.</para>
	</page>
	<page pageno="14">
		<para>مادرِ آن‌ها جلوی در خانه منتظرشان بود. آن‌ها به‌سوی مادر دویدند.</para>
	</page>
	<page pageno="15">
		<para>اما ناگهان، صدای بلندی را از جنگل شنیدند. نغمه گفت: »نه! دیو دارد گریه می‌کند«!</para>
	</page>
	<page pageno="16">
		<para>دانا از مادربزرگ پرسید: »بعد از آن چه اتفاقی افتاد مادربزرگ؟« اما پاسخی نشنید. چون مادربزرگ خوابیده بود.</para>
	</page>
</book>
