<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<book id="xr-aminasmatEN" indent="N" lineheight="1.5" paraheight="1.33" fontsize="42">
	<page pageno="0">
		<para>حصیرِ آمنه</para>
	</page>
	<page pageno="1" picjustify="right">
		<para>یک روز مادر آمنه به او یک حصیر جدید داد. این حصیر، رنگ‌های زیبایی داشت.</para>
	</page>
	<page pageno="2">
		<para>آمنه حصیرش را خیلی دوست داشت. او روی حصیر‌ش خیلی راحت می‌خوابید. او همیشه خواب‌های خوب می‌دید.</para>
	</page>
	<page pageno="3" picjustify="left">
		<para>مادر به او گفت: »وقتی از تپه بالا می‌روی، حصیر‌ت را هم همراه خودت ببر. حصیر از تو محافظت می‌کند«.</para>
	</page>
	<page pageno="4">
		<para>در بالای تپه، آمنه روی حصیر خود احساس امنیت می‌کرد. هیچ مار یا عقرب و یا حشره‌ای به او نزدیک نمی‌شد.</para>
	</page>
	<page pageno="5" picjustify="right">
		<para>اما یک روز آمنه فراموش کرد تا حصیر‌ش را با خودش ببرد.</para>
		<para>او در میان تپه‌ها گم شد. او خیلی می‌ترسید.</para>
	</page>
	<page pageno="6" picjustify="left">
		<para>شب داشت فرا می‌رسید. آمنه با خود می‌گفت کاش حصیر‌م را آورده بودم. سرانجام زیر یک درخت خوابش برد.</para>
	</page>
	<page pageno="7">
		<para>وقتی آمنه بیدار شد، صبح شده بود. پرنده‌ی کوچکی داشت برایش آواز می‌خواند. پرهای آن پرنده شبیه رنگ‌های حصیر آمنه بود.</para>
	</page>
	<page pageno="8" picjustify="right">
		<para>پرنده‌ی کوچک پرواز کرد و آمنه هم به دنبالش راه افتاد.</para>
		<para>او داشت پرنده‌ای را که هم‌رنگ حصیر‌ش بود دنبال می‌کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="9">
		<para>ناگهان آمنه به یک دوراهی رسید. او باید از کدام راه می‌رفت؟</para>
		<para>پرنده‌ی کوچک راه را به او نشان داد.</para>
	</page>
	<page pageno="10" picjustify="left">
		<para>پس از مدتی، پرنده‌ی کوچک روی یک شاخه نشست و آواز خواند. در زیر آن درخت، آمنه ردپای مادرش را دید.</para>
	</page>
	<page pageno="11" picjustify="right">
		<para>حالا آمنه احساس آرامش می‌کرد. او می‌توانست ردپاها را دنبال کند. پرنده‌ی کوچک به او گفت: »خدانگهدار! « و پرواز کرد.</para>
	</page>
	<page pageno="12">
		<para>وقتی آمنه به خانه رسید، مردم روستا خیلی خوش‌حال شدند. مادر آمنه از همه خوش‌حال‌تر بود.</para>
	</page>
	<page pageno="13" picjustify="left">
		<para>مادر آمنه به او غذای خوش‌مزه‌ای داد. آمنه روی حصیر‌ش نشست و آن را خورد. او به یاد پرنده‌ی کوچک افتاد. او با خود گفت: »سپاس پرنده‌ی کوچک! «</para>
	</page>
</book>
